بسم رب المهدی (عج)
يا مبدل السيئات بالحسنات
عيد است همه لباس نو پوشيده اند حتي درختان حتي زمين که مدتي بود به جاي سبزه هايي که او را به اوج برسانند از يخ پوشيده شده بود پوششي که حتي به او اجازه ديدن خورشيد کم نور زمستان را نمي داد وقتي مينگري ميبيني که برخي علاوه بر پوشيدن لباس نو به اصلاح ظاهر و باطن نيز رسيده اند شاخه هاي نو و شاخه هايي که خود خشک شده و راه را براي صعود شاخه هاي بالايي مهيا کرده اند در اين ميان درختاني را ميبيني که نه تنها رشد نکرده اند بلکه اصلاح خود را نيز به دست ديگران سپرده اند درختان گوشه خيابان و يا در ميان ميدانها و يا بلوارها که ديگر نميتوان گفت طبيعي اند چون انسانها آنها را به هر شکلي که خواسته اند ؟آراسته اند به شکل پرنده يا حتي پيچ پيچي و هر آنچه در يک ذهن کوچک ميگنجداما من ميخواهم خودم را به تو بسپارم مي خواهم طبيعي باشم نمي خواهم افکار انسانهاي ديگر مرا بسازدمن مي خواهم هرس کننده ام رشد دهنده ام وبالا برنده ام همهي زندگي ام تو باشي همين ...
هیچ چیز جز سکوت جان ترک خورده وسرزمین قلب انسان را با خود نمی برد به اوج وتنگنای قربت تا تشنگی روز افزون آنرا با حضوری آرام گرداند که به وسعت یک حس ناشناخته است حسی که می دانی چیست اما نمی دانی چیست نمیدانی!!کفش هایت را در می آوری در این وادی با کفش آمدن خطاست و دلت را از کوله بار های سنگین خالی می کنی آری سنگین بار آمدن هم خطاست پای بر خاکی میگذاری که آسمانی است آخر بعد از میهمانی است راستش دلم گرفته است اینکه میهمانی تمام شده و چندین هفته دور گشته ام مرا آتش مزند اما شبنم مهرت آرامم میکند نمیدانم چرا نوشته ام مناجات گونه شد اما... خدایا آمده ام بگویم بدون کمکت هرگز نمیتوانم این بار آمده ام اعتراف کنم که در اوج سختی ها بود که به من فرصت دادی حتی با امتحانات کوچک گفتی قبول شو تو را بالا می برم تو را به اوج می رسانم تورا برای خودم جدا میکنم اما خدا من آنم که در همان امتحانات کوچک هم باز مانده ام خدایا حتی سختی هایی که برای پاک شدن گناهانم به من دادی مرا بالا نبر د بلکه با ناشکری هایم مرا به پایین کشاندخدایا اما تو :
آنچنان آمدی و با دل من حرف زدی گوییا مدتهاست در دلم جا داری
وتو یکبار نگفتی این راز با دل غمدیدم
و من غرق در این عشق چنان آمده ام که نه انگار همان عبد ذلیلم وحقیر
و همان کوچک و مسکین و فقیر آنچنان کردی تو که فراموش کنم بد کردم
و تو هر بار گرفتی دستم کاش یکبار به من میگفتی که نبودی آنکس که همیشه گفتم
مهربانی کردی بخشیدی چشم پوشیدی و هر بار به نیکی همه را میدیدی
آنچنان عاشق من بودی ومن خواب بدم گوش وچشمم نشنید
آنچنان گفتی تو که دلم باور کرد که تو عاشق هستی و دل من معشوق
وای بر من که چنان می کردم خلق لبخند زنند
حال این بنده بی نام و نشان آمده است که بگوید با تو
همه از آن تو بود آن سحر ها که گذشت آن زمانها که برفت
قرص ماهی که به اول برگشت اما حال...
ترس این وحشت رفتن بی تو ترس از مردن یک لحظه و ماندن بی تو
نکند دور شود رحمت این اقیانوس از دل این برکه
که سکون راه رسیدن ها را از برایش بسته است
وگل آلود شده بی تو وگر دور شود خواهد مرد
مولای یا مولای انت الخالق و انا المخلوق وهل یرحم المخلوق الا الخالق
آسمان ابری نیست قایقم را برداشته ام با خود میبرم نمیدانم کجا ؟ میگویند در باز است برای همه، همه را راه میدهند اما برای من موضوع فقط راه دادن نیست. قدم بر میدارم پشت خیل جمعیتی که دعوت شده اند به میهمانی که شبیه هیچ یک از میهمانی های دنیا نیست اما شلوغ تر از همه ی میهمانی هاست آخر مگر آنجا چه میدهند که همه آمده اند شاید همان حس غریب کافی است برای جذب کردن مخلوقاتی که خسته شده اند خسته. روی شن ها قدم بر می دارم به جای پاهایم می نگرم لحظاتی بیش نمیگذرد که موج ها با شن های در دستشان جای پاهایم را پر میکنند و دیگر حتی اثری از وجود من برجای نخواهد ماند کمی به خود می آیم شاید دلیلش همین باشد ... همه در پی دست یافتن به چیزی هستند که نابود نشود بر جای بماند یا ... نمی دانم... لااقل الآن نمیدانم گفتم برای من موضوع فقط راه دادن نیست روی بالا آوردن سرم را ندارم اما صاحب خانه چه مهربان صدایم می کند قایقم را در اقیانوس رحمتش می اندازد ... وای خدای من اینجا همه چیز هست برای همه، هر کس هرچیز که میخواهد یا نمی خواهد بر میدارد خانه، ماشین، روزی پاک، شفای جسم و... من حتی نمیتوانستم چیزی بخواهم اما گفتند بخواه روی اقیانوس به دنبالش گشتم نبود صحنه ای عجیب دیدم همه در حال رسیدن به چیزهایی که میخواستند بودند قایق ها وکشتی ها پر شده بود اما قایق کوچک من خالی خالی آخر خواسته ی من روی اقیانوس پیدا شدنی نبود دیگر احساس می کردم قایقی را که با آن آمده ام مانع رسیدن من به خواسته ام می شود گرچه می دانستم خیلی پر رو شده ام اما تصمیم گرفتم که برسم به آن چیزی که می خواهم و آن چیز زیر اقیانوس بود با قایق سبکی که روی آب می ماند قابل دست یافتن نبود قایق را به موج ها سپردم وغرق شدم دیگر قایقی ندارم اما...
امیدوارم در این ماه صاحبخانه قایقم را بستاند شکسته اش را به ساحل برساند ومرا غرق گرداند گر چه خود می دانم که لایقش نیستم همین را می خواهم و بس ...

یا حبیب من لا حبیب له
با برگهای زرد در آن روز آشنا
بر جا نمانده است کسی با صدای خواب
با من نبود یک سپر از شاخه های سبز
هنگام شعله ور شدن زخم آفتاب
پا در سکوت بی خبر عشق می گذاشت
یا در میان یک دل پرگشته از سراب
زین روزگار یخ زده و سرد و بی فروغ
راهی است سوی چشمه و راهی است سوی آب
امروز بوی برگ زباغ تو آمده است
از سوی میهمانی و این رنگ ماهتاب
بوی بهشت میدهد اما مرا چه کار؟
با روزهای خوب تو با لحظه های ناب
بالی بده به من که توانم سفر کنم
سوی دیار پر زتلألؤ و بی نقاب
خواهان پرکشیدن وبی هیچ تر شدن
اما نبوده است برایم پر عقاب
می خواستم سپید بپوشم ز شوق تو
در میهمانی ات که نگویند هست خواب
رنگ سیاه پوش وجودم نشد سپید
مردم درون آتش دوری و این عذاب
خواهان این دل مرده تو نیستی؟
پس چیست آن سخن که تو گفتیش در کتاب؟

آقا نمی شود شب من را سحر کنی
هرروز ابر مرا در خفا گذاشت
هر شام روی من به دیارت قدم گذاشت
اما چه حیف شد که نصیبم از این سکوت
بر جای مانده خاک ره ویک صدای سوت
صوتی که رفت لحظه ای از یاد من نرفت
از آسمان قلب و دلم رخت بر نبست
آری کجاست لحظه ی رفتن به سوی تو
دلتنگی سکوت، خریدن برای تو
آقا کجا دشنه غم را به من زنند
دلتنگی زبان دلم را ز من خرند
زخم است قلب من نه از آن زخم کوی تو
مانده است روی من به صفای قدوم تو!
زخم است قلب من زصداهای غیر تو
از گفتن وشنیدن و دیدن به غیر تو
زخم است روی گل، و سیاه است روی خواب
ساده است رنگ ابر نهان است آفتاب
امروز هر که را که تو خواندیش آمده است
این تن در انتظار صدایت چه مانده است!
مانده است جان منتظر نامه سفر
آمد ولی زمانه رفتن واین حذر
گویی نبود لایق تو این صدای من
یا رنگ ناله ها و صدا های زار من
باشد ولی چه گویمت از لحظه های شوق
آن لحظه ها که برفته است با چه ذوق
باشد ولی چه گویمت این بار رفته ام
از پیش جان و دل و خاک رفته ام
راهم نداده ای و دلم هر زمان کجاست ؟
دانی کجاست یا که بگویم که روسیاست؟
آری ببخش در دل تو ایستاده است
این دل نداشت طاقت و در حال مانده است
گر این بود گناه وجودم مرا ببخش
تقصیر دل چه بود در این تن، مرا ببخش
این سرزنش برای دلم نیست خوب من
این جان مقصر است ببخشش تو خوب من

نگاه اول :
من سرزمين خشک ترک خورده را دوست دارم نه براي اينكه نمكهاي اين سرزمين نمي گذارند درختي برويد يا سبزهاي سبز شود براي اينكه امروز فهميدم كه باغهاي پوشيده از درخت اجازه به صبا نمي دهند كه در نزديكي سطح زمين بوزند و غبار را از خاك اين سرزمين بروبند اما صبا در اين زمين مي وزد خبر از معشوق مي آورد و گرد و غبار را مي برد
هرچند سبز نيست اما نور آفتاب تمام وجودش را گرم ميكند هر چند ترك خورده است هرچند تنها است هرچند گرم گرم است يا سرد سرد اما وقتي باراني مي آيد با تمام وجود جذبش ميكند حتي اجازه جاري شدن را به آن نمي دهد تا از دست برود با تمام وجود حسش را مي پذيرد و با تمام وجود از آن استفاده ميكند حتي گياهانش، گرچه كمند و پراكنده، گرچه سالهاست كسي سري به خانه شان نزده، گرچه مدتهاست آبي گرما را از روي پيشاني شان نربوده گرچه روزهاست لب تشنه و لب خشكند اما در وجودشان آثار آب را مي بيني كه حفظش كرده اند چون قدر آنرا ميدانند
كوير با تمام وجود ايستاده تا آفتاب را بگيرد بي هيچ ابري و شبهايش بي حضور ابر ستاره باران شود اما در باغ حتي ابرها اجازه نمي دهند نور به زمين برسد هوا پر است از رطوبت گاهي حال خفگي دارد و گياهانش آنقدر آب را حس كرده اند كه برايشان عادي شده.
اما من دوست دارم خشك خشك شوم تا آنگاه كه تو مي آيي با تمام وجودم به استقبالت بيايم با روح و جانم هميشه در وجودم باشي و در فكرم و بيايي و مثل هميشه معناي روزمرگي غفلت و عادت را از روي اين سرزمين ترك خورده بروبي و ببري
نگاه دوم:
هنوز هم میگویم دوستش دارم کویر ترک خورده را میگویم شاید پس از تغییر خیلی چیزها هنوز هم دوستش دارم اما گاهی که فکر میکنم میبینم روزهای کویرند که آفتاب را حس میکنند اما شبهایش چه؟ شبهای سرد و یخ زده که فقط به امید حضور تو اند که دوباره صبح می شوند وگرنه در تاریکی خوفناک شب گم میگشتند اما از تو می خواهم که بگویی از تو... این را میدانم که شبها جایگاه حضور توست نه به خاطر اینکه آن موقع است که به تو نیاز دارم که به من گرما بخشی بلکه به خاطر بسیاری از دلایل که ناگفتنی است اما نمی دانم این بار تو بگو تو...
بیدار مانده ام تا آنجا که میتوانستم تو نیامدی اما آن هنگام قدم در این وادی نهادی که من خواب بودم برای لحظه ای وبعد که چشمانم را باز کردم از گرمای وجودت جز خاکستری یخ زده چیزی نمانده بود چرا ؟ گرچه نباید چرا گفت باید همیشه بیدار بود همیشه اما تو که میدانی من تنها نمی توانم خواب چشمانم را می رباید تو بیا کنار چشمانم بنشین و کمکم کن تا همیشه حست کنم گرچه همیشه هستی ومن فراموش میکنم با من بمان تا همیشه قایقم بوی ساحل را بچشد گرچه در کویرم...
نمیدانم شاید نگاه سومی به وجود خواهد آمد...
دل پروانه سوی شمع رخ یار بسوخت آمدم جان دهم اما رخ شیدایت کو ؟
سر سجاده شب ماه دلم رویت کو؟ روشنی بخش وصفای دل من بویت کو؟
دل من سوی زیارتکده یار برفت ای همه جان ودلم روشنی راهت کو؟
سوی دلدار برفتم همه دورم کردند نکند دور کنی بنده نوازیت کو؟
آب هم رنگ رخ چهره تو پنهان کرد باز کن لب وبگو، حرف زدنهایت کو؟
سوی تو رنگ شبم رنگ دگر خواهد داشت ای چراغ ره گمگشته من نورت کو؟
دلم از غصه بیداد زمان میگیرد غمگسار دل غمدیده من رویت کو؟
صبر بر جان ودلم نقش نینداخته است زودتر،تاب ندارم ره پایانت کو؟
وکسی گفت که دعوی به جز از عاشقی است عاشقی کن وسپس گو که خریدارت کو؟
مدعی بودی ومعشوق دلت را نشکست خار بودی نه گلی راه گلستانت کو؟
دل معشوق بزرگ است تو باور نکنی چشم پوشد زخطا ،شرم خطاهایت کو؟
در خیالت همه عمری گذری میکردی کاش یکبار حقیقت نگری ،حرفت کو؟
تو به دنبال رخ شمع همی میرفتی ره پروانه ره دیگری است راهت کو؟
آسمان دل معشوق به تو هیچ نگفت؟! خود ندانستی وگفتی رخ زیبایت کو؟
با همه معصیت و بار گناه و دعوی دل معشوق بگفتا دل زیبایت کو؟
تو کجایی دل معشوق تو را میخواند باز گوید که کجایی غم پنهانت کو؟
بعد اتمام همین شعر کمی فهمیدم که تو یکبار نگفتی عشق والایت کو؟


